
گرچه رسواتر از آنم که نگاهم بکنی!
می شود گاه به گاهی تو صدایم بکنی؟
حضرت دوست دلم نذر تو هست
گرچه تنهاتر از آنم که رهایم بکنی!
منم آن بنده ی شرمنده و درمانده ترین
که به یک عمر ندیدم تو جوابم بکنی
کاخ امید من آن کعبه ی زیبنده ی توست
نشود از در این خانه جدایم بکنی
می شود بنگری ام با تب دلدادگی ام!؟
گرچه رسواتر از آنم که نگاهم بکنی!
برچسب:
نویسنده: کامیار کوشکی